غدیر - عاشورا - انتظار
X
تبلیغات
رایتل

غدیر - عاشورا - انتظار
عقیدتی - سیاسی (اسلامی) به وبلاگ خودتان خوش امدید

باسمه تعالی

چشم به راه سپیده
تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...
و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم.
عطش انتظار
بنمای رخ که گلشن جان از تو خرم است
ای ماه من که روی تو خورشید عالم است
باز آ که از فراق تو ای مهر جانفروز
صبح زمانه تیره تر از شام ماتم است
دور از حریم وصل تو ای کعبه امید
چشمم بسان چشمه جوشان زمزم است
ای از تو جمع خاطر شوریدگان ببین
کار جهان زفتنه ایام در هم است
ای خادم در تو سلیمان، ببین کنون
در دست دیو فتنه گر قرن، خاتم است
باز آی و بازگیر زاهریمنان نگین
ای آنکه نقش خاتم تو اسم اعظم است
باز آی ای طبیب روان های بی قرار
برخستگان ، غمزه لطف تو مرهم است
محمود شاهرخی
ای مرد ظهور!
ما منتظریم از سفر، برگردی
یک روز شبیه رهگذر برگردی
با کاسه آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی
وقتی سرشب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر، برگردی؟؟
ما منتظر توایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی
من گوشه نشین کوچه برگشتم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمی کنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصد و سیزده نفر، برگردی؟
فانوس بیابان زدگان
آه ای چشم تو فانوس بیابان زدگان
ساحل امن تو آرامش طوفان زدگان
کیستی آینه گم شده در وهم غبار؟
کیستی ای شبه شبرو مهتاب سوار؟
ای که بر هر گذری عشق به دریوزه توست
لب ما تشنه آبی است که در کوزه توست
ما جگر سوخته آتش آهیم، بیا
دیرگاهی است تو را چشم به راهیم، بیا
هر شب از کوچه صدای قدمت می آید
اشکم از دیده به پابوس غمت می آید
صبح در آینه اما خبری نیست که نیست
از تو بر گونه خشکم اثری نیست که نیست
جام عشق از می چشمان تو پر خواهد شد
تو گلو تازه کنی حرمله حر خواهد شد
گل نشکفته ام ای دورتر از دسترسم
تو زمن دوری و من با تو نفس در نفسم
بی تو منصور دلم را به چه داری بکشم
پای در دامن سبز چه بهاری بکشم
بگذار آینه ام غرق نگاهت باشد
نقطه عطف دلم، خال سیاهت باشد
لااقل وعده بده بلکه دلم شاد شود
من خراب توام ای خانه ات آباد شود
.(نقل از روزنامه کیهان ۱۲/۲/۸۷ )

[ جمعه 3 خرداد‌ماه سال 1387 ] [ 03:31 ق.ظ ] [ جلیل محمود ی ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
لینک دوستان
آخرین مطالب
موضوعات وب
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 283548
 **